اصغر اندر گاهواره
بر پدر کرده نظاره
بانگ هل من معینش شنیده
یاوری بهر بابش ندیده
شد مهیای شهادت
درک بنمود این سعادت
جا گرفته در آغوش بابش
هر دم از تشنگی رفته تابش
شاه دین آمد به میدان
در تعجب قوم عدوان
بهر اتمام حجت نمود استغاثه
جان به قربان این کودک این حماسه
از جفای قوم عدوان
چاک شد حلقش ز پیکان
خنده بنموده بر روی بابش
پر زده روح همچون عقابش
زین مصیبت جان عالم
تا ابد سوزد به ماتم
غنچه ی لعل او گشته خاموش
شد رهائی از این غصه مدهوش